گذرگاه

از تو به خود رسیدم و از دروازه خود به تو

من و تو در هم دالان ها میسازیم

دالان هایمان به مانند قصری تو در تو ره به هیچ جائی ندارد

راهش آباد است

در سایه ابر بارانی

همیشه بوی خاک از کوچه هایش بلند میشود

و من و تو

با مشام خود می بوییم

بوی ناب رفاقت را

 

 

/ 58 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هوشنگ

تولــــــــــــدت مباررررررررررررررک[دلقک]

هوشنگ

سلام آدرس جدید من: http://laststep.blogsky.com/

معلمي از جنس پاييز

شبی خواب دیدم کنار دریا با مرواریدها خانه ای ساخته ام مرواریدهای ریز و درشت دست مهربانی جدا می کرد ازهم هزاران مروارید بوی نم می آمد و صدفی که هنوز تشنه ی قطره آبی بود آرام ، آرام پلک زدم سقف آبی آسمان وصله ی خوابم شد و دگرگونی آن خواب قشنگ قطره های باران بود که از سقف اتاقم میچکید پروانه فتاحي[لبخند]

معلمي از جنس پاييز

من جانماز کودکی را دیدم که شاخه شاخه نور بود گلبرگ های آن ذره ذره مظهر حضور بود همان روز کودکی دیگر از لب باغچه گل بر می داشت و در درون بافته های ذهنش می کاشت و چه صمیمی لبخند عشق می زد بدون آنکه نگاهش کنم نگاهم می کرد پروانه فتاحي[لبخند]

معلمي از جنس پاييز

در بارش خیال و در تبسم نسیم تو را در فراسوی آسمان ها و بالاتر از نور خورشید و ماه دیدم و تو در عطشناکی کویر نگاه مرا سبز کردی اما در بارش خیال گاهی از زردی گل یخ سردم می شود پروانه فتاحي[لبخند]

رفیق دلسوخته

با سلام به آرزوي لاله هاي سربلند با داستان رفيق دلسوخته قسمت اول منتظرقدومتان هستيم تشريف باوريد تا شكوفا شويم[گل]

رحیم

سلام وبلاگ جالبی داری ممنون میشم به ما هم سر بزنی با تشکر[گل]

فریده

دلم برای نوشته هایت یکذره شده بنویس دنیایم را رنگین کن

مهسا

خانوم جان پس چرا اینقدر دیر به دیر میای به وبلاگ خودت سر بزنی؟؟؟[رویا]