/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلمی از جنس پائیز

نیامزند لبت جان بوسه خواه من است نگاه کن به نیازی که در نگاه من است ز دیده پرتو عشق ار برون زند چه کنم دلی چو اینه دارم همین گناه من است بماند آن که به امید راه توشه رود منم که ذوق جمال تو زاد راه من است ز سوز سینه ی صاحبدلان مگردان روی که روشنایی ایینه ات ز آه من است مرا به مجلس کورام که کرد اینه دار ؟ شکست کار من از عقل روسیاه من است ز نیش مار چه نالم چو دست بردم پیش خلاف طینت او نیست، اشتباه من است گرفت دست دل خون فشان و خندان گفت خراب غارت عشق است و دادخواه من است به زیر سایه ی زلف تو آمده ست دلم به غم بگوی که این خسته در پناه من است ز حسن پرس که در روی تو به سایه چه گفت جلال شعر تو هم جلوه ای ز جاه من است

معلمی از جنس پائیز

نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده سیاهی شب هجر و امید صبح سعادت سپید کرد مرا دیده تا دمید سپیده ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیر برو که پیر شوی ای جوان خیر ندیده به اشک شوق رساندم ترا به این قد و اکنون به دیگران رسدت میوه ای نهال رسیده ز ماه شرح ملال تو پرسم ای مه بی مهر شبی که ماه نماید ملول و رنگ پریده بهار من تو هم از بلبلی حکایت من پرس که از خزان گلشن خارها به دیده خلیده به گردباد هم از من گرفته آتش شوقی که خاک غم به سر افشان به کوه و دشت دویده هوای پیرهن چاک آن پری است که ما را کشد به حلقه‌ی دیوانگان جامه دریده فلک به موی سپید و تن تکیده مرا خواست که دوک و پنبه برازد به زال پشت خمیده خبر ز داغ دل شهریار می‌شوی اما در آن زمان که ز خاکش هزار لاله دمیده استاد شهریار

معلمی از جنس پائیز

مایه‌ی حسن ندارم که به بازار من آئی جان فروش سر راهم که خریدار من آئی ای غزالی که گرفتار کمند تو شدم باش تا به دام غزل افتی و گرفتار من آئی گلشن طبع من آراسته از لاله و نسرین همه در حسرتم ای گل که به گلزار من آئی سپر صلح و صفا دارم وشمشیر محبت با تو آن پنجه نبینم که به پیکار من آئی صید را شرط نباشد همه در دام کشیدن به کمند تو فتادم که نگهدار من آئی نسخه‌ی شعر تر آرم به شفاخانه‌ی لعلت که به یک خنده دوای دل بیمار من آئی روز روشن به خود از عشق تو کردم چو شب تار به امیدی که تو هم شمع شب تار من آئی گفتمش نیشکر شعر از آن پرورم از اشک که تو ای طوطی خوش لهجه شکر خوار من آئی گفت اگر لب بگشایم تو بدان طبع گهربار شهریارا خجل از لعل شکربار من آئی

بانوی خورشیدی - مریم فرهنگ جو

سلام بر آرزوی مهربانم که از صمیم جان دوستش دارم عجب تصویر زیبایی چقدر زنده است مرا در عین ساده گی خیره ساخت . دلتنگ مهربانیتان هستم به روزم و انتظار کلام پر مهرتان را میکشم [بغل][قلب]

هوشنگ

نقاشی آب رنگ یه حس خیلی خوب توش موج میزنه به به[گل]

خط رنگی

به به ابرنگ می دانم که کار با ابرنگ را عجیب دوست داری خودت هم اینطور زیبا رنگ بر کاغد می گذاری

خط رنگی

از بس پاییز را دوست داری انتخابت هم پاییزی است خیلی بدلم چسبید نازنین

مهسا

در دل چگونه یاد تو میمیرد؟ یاد تو یاد عشق نخستین است یاد تو آن خزان دل انگیزیست کاو را هزار جلوه ی رنگین است[فرشته]