چشم به راه

شب در نظرم تیره و تار آمد

اما با دیدن هاله ای از نور ماه در آن سیاهی

به یاد آوردم حضور گرمت را

شور و شوقی در تنم موج میزد

در حسرت دیدار دوباره تو

شب و روز را به پایان میرسانم

پیامی در راه برایت دارم

که مرا بخوان تا دوباره به دیدارت بیایم

میخواهم از ته دلم

که این دوری به انتها رسد

و من در جوارت

درد و دلهایم را با زبانی ساده بگویم

و قدردان خوبیهایت باشم.

 

/ 31 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روياي تنها

سلام دوست خوبم [لبخند] عيدت مبارك باشه [گل] آپ كردم دوست داشتي يه سري هم به من بزن[پلک] يا علي [خداحافظ]

حمل افتاب

دختر عزیزم ممنون و متشکرم از حضورت . بسیار عالی نوشته ای همیشه امیدوار و راضی باشی . برای خوشبختی ات دعا کرده ام . حمل افتاب

معلم تنها

بهاران را نخواهم من بهاری چون تو دارم پهنه ی دشتی ز وحشی لاله ی پر خون نخواهم من گلی همچون تو دارم اشتیاق وصل را با دیگری هرگز نخواهم چونکه امید تو دارم چشم شهلای پر از افسون نخواهم بلکه خود افسونگری همچون تو دارم خنجری آغشته با خون را چه خواهم؟ چونکه ابروی تو دارم من خروش آبشاران را نخواهم چون که گیسوی تو دارم آسمانی پر ستاره را نخواهم چونکه مه روی تو دارم من بهاران را نخواهم من بهاری چون تو دارم [گل]

معلم تنها

سلام خوبی؟ چه خبر؟ مرسی برای همه خوبیهاتون خواهر بزرگوارم[لبخند][فرشته]

معلم تنها

بر شال برف افتاده بود فواره های خونش گل های سرخ می ساخت در زیر نور خورشید گل های سرخ می ساخت بر شال برف و تار و پود یالش از رشته های ابریشم بود بر شال برف بر شال برف گل های سرخ می ساخت در برج ظهر در برج ظهر بر شال برف : - در زیر چشم دال اسبی که جاودانه شبق گونه بود افتاده بود در باغ سرخ گل بر شال برف ... [گل]