آب و خاک

تجسم چهره تو کار هر نقاشی نیست.

و نقاش تو به جز پروزدگار هیچ کسی نیست.

انگاه که یافتمت ،چهره ات راز دستانش ربودم.

و در میان نگاه هایشان آن را بوییدم.

سفری در پیش روی خود دیدم.

دلم را به پرواز در آوردم.

به اعماق آبها رفتم.

بر کوی و بیابان سرکی کشیدم.

و در دل سکوتش گشتم و کاویدم.

در زیر خاک نرم حرکتی را دیدم . به سویش شتابان دویدم.

دستم را به سویش دراز کردم.

با خود انگاشتم که صورتکی را که میجوییدم یافتم.

میخواستم پنهان کنم نگاهت را در پس آن صورتک خاکی.

هنر دستان نقاشت را.

تو خود در پس پرده ها رفتی.

صورتک را رد کردی.

برای خود حجابی یافتی از جنس خاک.

به نام یار.

آن صورتک برای من هم بود،

و سخاوتت ستودنی بود.

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیدار

سلام بسیار زیبا بود آرزوی عزیز[گل][گل][گل][گل]

سپیدار

سلام بسیار زیبا بود آرزوی عزیز[گل][گل][گل][گل]

مائده محسنی

سلام.. متن جالبی بود. از دیدنت خوشحالم. از لطفت فوق الهاده ممنون.[خنده][گل]

آرامش

حس که پیدا شد عشق باریدن گرفت، هیچ میدانی رمز عاشق بودن هرکس فقط این است: ساده بودن، ساده دیدن، و ساده پذیرفتن...[گل][گل]

آرامش

سلام آرزو جان شبت بخیر و شادی خوبی دوست گلم ممنون که پیشم اومدی از خوندن کامنتهات لذت بردم مرسی دوست گلم[قلب]

فریده جلیلوند

عزیز دل من ارزوی عزیزم . خیلی نوشته هایت عمیق شده است باید چندبار بخوانم تا مقصودت را بفهمم . باور میکنی هنوز متوجه نشده ام چه نوشته ای . ! بسیار فلسفی و در سطح دکترا !!! این را قبول نکن . چون باید با دقت بیشتری و حال بهتری در عمقش بروم . فریده

معلم تنها

گل سرخ دیدی ای غمگین تر از من بعد از آن دیر آشنایی آمدی خواندی برایم قصه ی تلخ جدایی مانده ام سر در گریبان بی تو در شب های غمگین بی تو باشد همدم من یاد پیمان های دیرین آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد آتش عشق و محبت در خزان سینه افسرد کنون نشسته در نگاهم تصویر پر غرور چشمت یک دم نمی رود از یادم چشمه های پر نور چشمت آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد ایرج جنتی [گل]

معلم تنها

خونه خونه این خونه ی ویرون واسه من هزار تا خاطره داره خونه این خونه ی تاریک چه روزایی رو به یادم میاره اون روزا یادم نمیره دیوار خونه پر از پنجره بود تا افق همسایه ی ما دریا بود ، ستاره بود ، منظره بود خونه ، خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود پر نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود پدرم می گفت : قدیما کینه هامون رو دور انداخته بودیم توی برف و باد و بارون خونه رو با قلبامون ساخته بودیم خونه عشق مادرم بود که تو باغچه ش گل اطلسی می کاشت خونه روح پدرم بود چیزی رو همپای خونه دوست نداشت سیل غارتگر اومد از تو رودخونه گذشت پلا رو شکست و برد زد و از خونه گذشت دست غارتگر سیل خونه رو ویرونه کرد پدر پیرمو کشت مادر و دیوونه کرد حالا من مونده م و این ویرونه ها پر خشم و کینه ی دیوونه ها من زخمی ، من خسته ، من پک می نویسم آخرین حرفو رو خک کی میاد دست توی دستم بذاره تا بسازیم خونه مون رو دوباره ایرج جنتی[لبخند]

معلم تنها

سلام آرزوی مهربون شب بخیر ممنونم از حضورت بزرگوار[شرمنده]