تیمار

در شب سیاهی

هرچه هست،آهی

نوایی،پناهی،

برای دل تنهایی ست

که در غروب دلگیر نگاهش

به دنبال دریچه ایست رو به روشنایی

/ 33 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلمی از جنس پائیز

از خـــــــانه بیرون می زنم ،اما کجــــــــا امشب شــــاید تو می خواهی مرا،در کوچه ها امشب پشت ستون سایه هــــــــــــــا روی درخت شب می جویم اما نیستی، در هیچ جـــــــــــا امشب ای ماجـــــــــــرای شعر و شبهـــــای جنون من آخــــــــــر چگونه سر کنم بی ماجــــــرا امشب می دانم آری نیستی اما نمــــــــــــــــــی دانم بیهوده می گردم به دنبالت، چــــــــــــرا امشب هر شب تو را بی جستجو می یافتـــــــــــم اما نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب هـــــر شب صدای پای تو می آمد از هـــر چیز حتا ز برگی هم نمی آید، صـــــــــــــــدا امشب پا ســــــایه ای دیدم،شبیهت نیست امــا حیف ای کاش می دیدم به چشمــانم ،خطــا امشب امشب ز پشت ابرهـــــا بیرون نیامد مـــــــــاه بشکن قــــــــرق را ماه من بیرون بیــا امشب گشتم تمـــام کوچه ها را یک نفس هم نیست شاید که بخشیده است دنیا را به مـــا امشب طـــــــاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب باید چه رنجی برده باشـــــــم بی تو تا امشب محمد علی بهمنی

معلمی از جنس پائیز

بگذار پنجره آبی چشمانم بسته باشد نمیخواهم رویاهای کودکانه حنجره ای را ببینم که دستاویز زنجیرهای سکوت است و با لرزش قطب نمای یخ زده ای میان حجمی از تناوب اعداد می رقصد... می توانم البوم برفی اسطوره ای باشم که با یک اشاره ، آب و پرنده وکویر را اشتی میدهد منف تا تداعی واژه خوب میدانم که همیشه کسی هست که باران را سر سطر بنویسد...

معلمی از جنس پائیز

خدایا! دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند از عظمت مهربانیت در حیرتم چگونه به من محبت میکنی در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است. خدایا! سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم

معلمی از جنس پائیز

قمار عشق پشت ميز قمار دلهره عجيبي داشتم برگي حكم داشتم و ديگر هر چه بود ضعيف بود و پايين بازي شروع شد حاكم او بود و من محكوم همه برگهايم رفتند و سه برگ بيش نماند برگي از جنس وفا رو كرد من بالاتر آمدم بازي در دست من افتاد عشق آمدم با حكم عشوه و ناز بريد و حكم آمد از جنس چشم سياهش زندگي حكم پايين من بود و باختم

معلمی از جنس پائیز

دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم دستانت را در دستانم بگذار تا احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم آرامش را در تو زنده کنم

مهسا

سلام من بازم بهت سر زدم [زبان] ولی پیغام هام نمیاددددددد نمیدونم چرا

مهسا

سلام من بازم بهت سر زدم [زبان] ولی پیغام هام نمیاددددددد نمیدونم چرا

مهسا

سلام من بازم بهت سر زدم [زبان] ولی پیغام هام نمیاددددددد نمیدونم چرا

دو خواهر

یادت هست که چگونه دلت آرام میگرفت ، آنوقتی که صدای رعد، تو را می ترساند و یا پارس سگی هراسانت میکرد، پشت مادرت در چادری بسته شده بودی ، یا توی بغلش بودی یا توی گهواره، زمستان بود یا تابستان ، آن زمان که صدای آواز گرم مادر دلت را میبرد ، ترست میریخت، چه میخواند، ذکر بود، زمزمه بود، آواز بود یا ترانه، یادت هست؟ آپم و منتظر حضور سبزتان...