سخنی از حافظ شیرازی

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست

  

مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند

زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

 

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود

نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست

 

مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد

ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

 

 چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن

که عهد با سر زلف گره گشای تو بست

  

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال

خطا نگر که دل امید در وفای تو بست

  

ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت

به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

/ 41 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره های پر فروغ

اینجا پارتی بازی شده ! از شاعر شهر خودتان استفاده کردید ! قبول نیست !!!!!!!!!

حمل افتاب

سلام دوست خوب روزتان بخیر زمستان تان برفی شبهایتان گرم

حمل افتاب

از حافظ انتخاب کردید . حرفی برای گفتن باقی نمی ماند موفق باشید

خط رنگی

سلام دوست نازنین و عزیز من خوبی ؟ کجایی ؟ چرا شما را نمی بینم ؟

خط رنگی

شعر عالی از حافظ هر چه بگوییم کم است ولیییییییییییییییییییییییییی اینکه شاعر شهر شما است . ای بابا

دوخواهر

سلام دوست عزیز: با مطلبی هر چند کوتاه در خدمت شما هستیم... منتظر قدمهای زیبایت هستم...[گل]

مهسا

من نمیدونم چرا پیام هام 6 تا 6 تا میاد بخدا یدونه میزنممممممم[گریه]

نسیم

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال خطا نگر که دل امید در وفای تو بست حافظ قرآن منظم است !