/ 26 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلمی از جنس پاییز

از شهر رفت با چمدانی که جاگذاشت ساعت شکست روی زمانی که جا گذاشت از شهر رفت ، پشت سرش مه غلیظ شد بر ترس دختر نگرانی که جاگذاشت «از شهر رفت» وارد اشعار من شدو تا چند وقت ورد زبانی که جا گذاشت یک جمله حرف داشت :«خداحافظ شما» من را نبرد توی بیانی که جا گذاشت او مانده،او می آید و او فعل و فعل و فعل یک فرض گیج بود گمانی که جا گذاشت یک سایه پشت پنجره ،در خلوت حیاط لبخند می زند به جهانی که جا گذاشت عزت خليفه زاده[لبخند]

معلمی از جنس پاییز

توجه همه را جمع کرده روی خودش کبوتری که سر بام رفته توی خودش سر و صدای خیابان ،صدای شلیک و... فرار کرده از اینها به بغ بغوی خودش هنوز روی سر آنتن است،کز کرده و فکر می کند آیا به آرزوی خودش...؟ کجاست لانه اش اما، کجاست آرامش هنوز در بدر است و به جستجوی خودش سفید-سرخ معلق،فضا و چند پر... کنار من جسدی رفته توی توی خودش! عزت خليفه زاده[لبخند]

معلمی از جنس پاییز

سلام دوست مهربون شبت بخير و شادي باشه خوبي؟ چه خبر؟ خوش حالم كه از برف و باران لذت بردي دوست خوبم ايشالا هميشه خوش رحمت باشي و اميدوار از كامنتهاي زيباتون ممنونم[لبخند]

فریبرز

با سلام ، خوبید آرزو خانوم ؟ مرسی از اظهار محبت شما... این دوست مون جناب پاییزی نمیذاره جایی واسه بقیه باقی بمونه !!!!!!!! چه انرژی !!!!!! ممنونم خانوم با اهدای [گل]و [گل].......................شادباشید.

معلمی از جنس پاییز

دست عشق از دامن دل دور باد! می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گذاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد

معلمی از جنس پاییز

نور را پیمودیم ، دشت طلا را درنوشیتم . افسانه را چیدیم ، و پلاسیده فکندیم . کنار شن زار ، آفتابی سایه بار ، مارا نواخت . درنگی کردیم . بر لب رود پهناور رمز ، رویاها را سر بریدیم . ابری رسید ، و ما دیده فرو بستیم . ظلمت شکافت ، زهره را دیدیم ، و به ستیغ بر آمدیم . آذرخشی فرود آمد ، و ما را در نیایش فرو دید . لرزان ، گریستیم ، خندان ، گریستیم . رگباری فرو کوفت ، از در همدلی بودیم . سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان سودیم ، درخور آسمان ها شدیم . سایه را به دره رها کردیم . لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم . سکوت ما بهم پیوست . و ما ((ما)) شدیم . تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید . آفتاب از چهره ی ما ترسید . دریافتیم ، و خنده زدیم . نهفتیم و سوختیم . هرچه بهم تر ، تنها تر . از ستیغ جدا شدیم من به خاک آمدم ، و بنده شدم تو بالا رفتی ، و خدا شدی سهراب

معلمی از جنس پاییز

آدمک آخر دنیاست... بخند... آدمک مرگ همین جاست... بخند... دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست... بخند... آدمک بچه نشی گریه کنی کل دنیا سراب است ... بخند... آن خدایی که تو بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست... بخند...

معلمی از جنس پاییز

آمد کنار حوصله من تنگ نشست مثل هميشه پنجره ها را ولي نبست گفتم چقدر سهم حقيرست اين زمين گفت آسمان، براي من و تو هميشه هست خورشيد شد به آتش کشيد تن مرا خنديد، بند بند وجودم زهم گسست پيچيد بوي تلخ وداع هميشگي افتادم از نهايت چشمش، دلم شکست از درد حلقه ميزدم و دم نميزدم دريا و آسمان و زمين، دست روي دست حالا نشسته ام به تماشاي روزها حالا اسير بازي اين روزگار پست حالا منم که سنگ صبور زمين شدم او يک پرنده شد در افقهاي دور دست پيچيد بوي خاطره اي تلخ در تنم آمد کنار حوصله ام تنگ تر نشست

عاشق کوهستان

سلام دوست عزیز[گل][دست][قلب] به به لذت بردم متشکرم[لبخند]

خط رنگی

وای من گل من چه عکسهایی مخصوصا ابیه خیلی قشنگه سلیقه ات را می گم