دروغگو نداریم.

انسانها در کنار هم زندگی میکنند.

هر دم که یکدیگر را میبینند،لبخند میزنند.

ثانیه های خویش را با فکر به یکدیگر پر

میکنند.

نفسهای خود را نثار هم میکنند.

میگویند نمیتوانیم بدون هم روزگار را سپری

کنیم.

آری،میگویند.اما چه کسی راست میگوید؟

/ 33 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الناز

سلام پستهایی که میگذارید ادم رو وادار میکنه که فکر کنه وبه راحتی نمیشه درموردش حرف زد ممنون که ذهن مارو به فعالیت میندازید

REDFOX-MZ

ده مطلب داغ و جديد شامل: » چرا نمی شود از ریش با تو صحبت کرد؟ » با جواهرات زیباتر شویم » با چشمانتان لبخند بزنید » کیک شوکو هالیک » مایکروسافت از حفرۀ امنیتی در DirectX خبر داد » دوازده نکتۀ کوتاه برای داشتن یک خانۀ نو » معرفی مدل های جیپ ( Jeep ) » رفاقت به سبک تانک » گوشه ای از روانشناسی صدا در قرآن » تب کریمۀ کنگو در جديدترين آپ وبلاگ روباه قرمز با تشکر... روباه قرمز[عینک]

محمد

سلام مهربان همیشه عصرتون بخیر خیر مقدم دوست عزیز. امیدوارم که لحظه لحظه سفر بر شما خوش گذشته باشه . و با تجدید روحیه بهتر و بیشتری برگشته بودید. مطمئنم دوستان هم جای شما را تو این دنیای مجازی سبز نگه داشته بودند که بر گردی . بسیار خوش آمدی. [گل]

محمد

در مسلك عشاق كه لب زندگي است در مطلب خيام طرب زندگي است بيتي بزنيم از لب تو تا خيام بر دوش تو كوزه گي عجب زندگي است محمد ارثی نژاد[گل]

محمد

تتق... که در زدی و دست های من وا شد زمان به صفر رسید و چه زود فردا شد سماور از هیجان قل گرفت بشکن زد برای رقص سر میز استکان پا شد همین که شانه به دستت رسید آینه جَست همین که شانه زدی در اتاق غوغا شد تو شانه می زدی و آبشار می شورید شرابخانه ی چادر نمازت افشا شد تمام پنجره ها مات روی آینه اند که روبروی تو هر کس نشست رسوا شد محمد ارثی نژاد[گل]

محمد

روسریت پرنده ایست در این شکار کشته ام زخمی تیر من شدی دلبر کارکشته ام !! تا برسی به دست من انار سرخ پیرهن خون به دل انباشته ام فصل بهار کشته ام دور نشو که نامه ای نمی شود به هم نوشت هر چه کبوتر است من در این دیار کشته ام مرگ - جنون گرفته ام به هر کسی رسیده ام آمده پیش کشته ام رفته کنار کشته ام بین من و شما ولی باورتان نمی شود روبه پیر شهر را هزار بار کشته ام مردم شهر خواستند محکمه ای به پا کنند من اعتراف می کنم: " داد هوار کشته ام " بین زمین و آسمان کف زدم و گریستم مرگ کجاست بنگرد چوبه ی دار کشته ام دو چشمت آرزوم بود تا به دو چشم تو رسم دور ز چشم آسمان دو تا ستاره کشته ام پلک تو می کشد مرا می زنی و می زنیم پلک شناس ماهرم شاعر کار کشته ام !! محمد ارثی نژاد[گل]

محمد

[گل][لبخند][گل][لبخند][گل][لبخند][لبخند]

Maedeh

سلااام مرسی اووومدی این یکی رو من ننوشتم اخرش حتما ذکر میکنم ولی داستان بعدی که میزارم واسه خودمه

آرامش

سلام دوست نازنین به روزم و منتظر قدوم سبزت[لبخند]

همسفر

لاله واژگون عزیز ممنون از لطفتون . . . [گل][گل][گل]