آفرینش

ذره ذره در جسم من جانی دمید

ذره ذره عشق را در هم تنید

دیده را جانی بداد جان آفرین

قلب را رنگی بداد ناز آفرین

روح من از روح او سرشار است

جسم من از دوری اش بیمار است

کاش لحظه ها از هم به تندی بگذرد

جان من جانانه فریاد سر دهد

کوچه ها را کوچ کن ای یار من

در پس دیوارها مدهوش نباش ای یار من

قلب من دیوارها ویران کند

هوش را در جان تو بیدار کند

/ 34 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هوشنگ

[گل]

محمدرضا

سلام دوست مشترک شعره خوبی نوشتی اما اگه از من بپرسی بهترم میتونی بذاری با توجه به وبلاگت پیش ماهم بیا

امیر

سلام [گل] زیباست اندیشه هاتون..نمیدونم شعر از کیه ولی اندیشه زیبایی پشتشه..حیف که یه کم وزنش مورد داره[گل][گل] خوشحال میشم بهم سر بزنی[گل][گل]

پوپک

قشنگ بود با مطلب امتحان آپم بهمون سر بزن

آرامش

امشب هرچقدر خدا را صدا کنی خسته نمیشوی پس صدایش کن ، او منتظر توست منتظر شنیدن آرزوهایت ، خنده هایت ، گریه هایت استغفارهایت ، ندبه هایت ابراز عشق و ایمان و اظهار بندگی توست.... شب آرزوهاست و من آرزو دارم دلت مثل بهار، پر شود از لحظه های ماندگار زندگیت خالی از اندوه و غم، لحظه های شادمانیت بی شمار التماس دعا

محسن

سلام دوست من.. خوب هستین؟ حالا که من برگشتم شما نمی نویسی! منتظرتون هستم.. حق نگه دارتون..

رفیق دلسوخته

با سلام به آرزوی لاله ها قسمت آخر داستان رفیق دلسوخته خیلی وقته منتظر نظر ارزشمند شماست بعلاوه چند داستان دیگه....تشریف بیاورید[گل]

اسماعیل

سلام وقتتان به خیر و خوشی... عالی بود امید موفق و بر قرار باشی....به امید دیدار....[قلب][گل][گل][خداحافظ]

هوشنگ

سلام