دنیا

دنیا میچرخه و میچرخه

عقربه ها میروند و میگردند

ثانیه ها همدیگر رو میشکنند

من تو را جذر نمیگیرم

من تورا جزر نمیبینم

تو توان بینهایتی

تو مد دریاهایی

تو را در در انتها نمیبینم

تو به وسعت دریاهایی

 

/ 38 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ولکانو

سبد سبد ترانه، شعرهای عاشقانه عاشق دگر کجا بود، در ظلمت زمانه؟ مدّعیان عاشقی در وادی بهانه اند اسیر این خفت مشو که عاشقان شبانه اند مدّعی ِ عاشق روز دَم از جدایی میزند شب زنده دارِ حَق ولی حرفِ خدایی میزند دلدادگی چون نعمتی ست، عاشق تو انکار مَکُن صوفی، تو گر دل میدهی این راز آشکار مَکُن [لبخند]

مازیار

با سلام و احترام دوست بزرگوار و ارجمند در فرصت پیش آمده, مجدداَ وبلاگ تان را مطالعه کردم. جالب و خواندنی با انتخابهای هوشمندانه و خلاقانه, دوباره از سکوت لدت وافر بردم. قلم شیوا و ذهن اندیشمندتان پایدار... شاد و سلامت و موفق باشید و برقرار و سعادتمند. ارادتمند... . زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست...

هوشنگ

سلام من کجا گفتم سکوت بده؟ اتفاقا سکوت میون این همه هیاهو شاید خیلی هم جالب باشه، راستی یه سوال شما دلتون از این اتفاقا نسوخت؟

REDFOX-MZ

جالب بود ده مطلب داغ و جديد شامل: » نان به نرخ روز ! » یک داستان جدی » دانستنی ها » ده تفنگدار؛ ابزارهائی برای محافظت از کامپیوتر » افسانه ای در سینما » ازدواج، شباهت ها و تفاوت ها » ایستاده با مُد » نکات طلائی خانه داری » کیک خامه » یازده مادۀ افزایش دهندۀ عمر در جديدترين آپ وبلاگ روباه قرمز با تشکر... روباه قرمز[عینک]

ولکانو

چندین هزار قرن از سر گذشت عالم و آدم است وین کهنه آٍسیای گرانسنگ است بی اعتنا به ناله قربانیان خویش آسوده گشته است در طول قرنها فریاد دردناک اسیران خسته جان بر میشد از زمین شاید که از دریچه زرین آفتاب یا از میان غرفه سیمین ماهتاب اید بروی سری اما هرگز نشد گشوده از این آسمان دری در پیش چشم خسته زندانیان خاک غیر از غبار آبی این آسمان نبود در پشت این غبار جز ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود زندان زندگانی اسنان دری نداشت هر در که ره به سوی خدا داشت بسته بود تنها دری که راه به دهلیز مرگ داشت همواره باز بود دروازه بان پیر در آنجا نشسته بود در پیش پای او در آن سیاه چال پرها گسسته بود و قفس ها شکسته بود امروز این اسیر انسان رنجدیده و محکوم قرنها از ژرف این غبار تا اوج آسمان خدا پر گشوده است انگشت بر دریچه خورشید سوده است تاج از سر فضا و زمان در ربوده است تا او کند دری به جهان های دیگری فریدون مشیری[گل]

ولکانو

رفت انکه در جهان هنر جز خدا نبود رفت آنکه یک نفس ز خدایی جدا نبود افسرد نای و ساز و شکست و ترانه مرد ظلمی چنین بزرگ خدایا روا نبود بی او ز ساز عشق نوایی نمی رسد تا بود خود به روی هنر مایه میگذاشت وزاین محیط قسمت او جز بلا نبود عمری صبا به پای نهال هنر نشست روزی ثمر رسید که دیگر صبا نبود اما صبا ترانه جاوید قرنهاست گیرم دو روز در بر ما بود یا نبود ای پر کشیده سوی دیار فرشتگان چشم تو جز به عالم لاهوت وا نبود بال و پری بزن به فضای جهان روح در این قفس برای تو یک ذره جا نبود پرواز کن که عالم جان زیر بال تست جفای تو در تباهی این تنگنا بود مرهم گذار خاطر ما در عزای تو جز یاد نغمه های تو اشک ما نبود فریدون مشیری[گل]

ولکانو

در ساغر ما گل شرابی نشکفت در این شب تیره ماهتابی نشکفت گفتم به ستاره خانه صبح کجاست افسوس که بر لبش جوابی نشکفت فریدون مشیری[لبخند]

فرزاد

نشد نشد برایت از خواب هایم بگویم از آن خواب هایی که تو دوست داشتی ببینی و من دیدم...