لاله واژگون

 
روزی از روزهای زندگی پسری وابسته به مادرش صبح که از خواب بیدار میشه هنوز چشمهاشو نتونسته کامل باز کنه که می بینه مادرش با حوله و مسواک بالای سرش به حالت
آماده باش ایستاده . پلکهاشو که انگار وزنه هزار کیلویی بهشون آویزونه به زحمت و با ته زوری که از دیشب  باقی مونده  باز می کنه، یه لحظه توی مغزش یه صدایی میگه " پسر جون باید سلام کنی . " تا میاد لبهاشو از هم باز کنه و سلامی عرض کنه  مادرش میگه:
" سلام  گل پسرم . الهی قربون تک تک تارهای موهات برم . پاشو قند عسلم . باید دندانهاتو بشوری "
پسر به آرامی بلند میشه و راهی نظافت صبحگاهی میشه . وقتی کارهاشو انجام می ده جلوی تلویزیون روی مبل می شینه و شروع به مطالعه کردن کتابی با تصاویر رنگی میشه . مادرش مرتب به او سر می زنه و حتما دوست داره برای پسرش کتاب
بخونه ،اما کارهای بیرون و آشپزخانه  این فرصت رو از اون     می گیره .انواع ویتامین هاو تنقلات  مثل قطار جلو چشم پسرک  سبز میشه و اون به بعضی ها ش کمی ناخنک میزنه
و توی حال و هوای خودشه که یهو صدای مادرش رو          می شنوه " پسرم بیا  . مگه گرسنه نیستی ،             غذات آماده ست ، بیا بخور .
آخه آدمی که هیچ حرکتی نکرده چطوری می تونه بعد از 2 ساعت که صبحانه خورده  گرسنه باشه . پسرک یواش یواش
به طرف اشپزخانه میره  و با میل و رغبتی نه چندان شروع     به خوردن میکنه . بعد از غذا و خوردن یک لیوان چای بالشت و پتو رااز مادرش می گیره و یه گوشه ای روی زمین پهن میشه  و خواب ظهرش رو شروع میکنه وبعد از غلت زدن و اینور و اونور شدن بالاخره خوابش می بره . مادرش به سراغش می اید      "آه پسر کوچولوی من "
و بعد از نثار کردن بوسه ای بر گونه های پسرک بینوا  و کشیدن پتو رویش دوباره راهی اشپزخانه می شود . ظرف شستن و تمیز کردن میز و مرتب کردن تمام می شود ،حالا وقت رسیدن به گل های گلخانه است .اب دادن گلها در اولویت قرار داره، بعد هم باید به باغچه نقلی پشت خانه برسه. مادر مهربان انگار خستگی ناپذیره . لبخند بر چهره اش انقدر همیشگی است که دیگه جاش مونده.تا پاشو تو خونه میذاره ، پسرش رو که در حال کش و قوس امدنه می بینه  ." عزیزم  بیدار شدی ؟" پسر میگوید: " اره مادر. بیدار شدم .چکار میکردی ؟" مادر میگه:      " هیچی پسرم،  داشتم گلها رو اب می دادم . " پسر فکری   به ذهنش می رسه . " مادر میشه بریم بیرون پیاده روی ؟
نه عزیزم، خسته میشی.  امروز روز استراحته . ادم روز جمعه که نمی ره پیاده روی ".تو استراحت کن  تا من برات میوه    بیارم بخوری ."وای خدای من باز روز از نو روزی ازنو .دورهم می نشینند و به خوردن میوه های ابدار و        دیدن فیلم مشغول میشوند. فیلم هم مثل مادر و پسر ارام  و بی دغدغه است  و روز به همین ارامی و در همین سکوت به پایان میرسه و جای خود رابه شب میده . شب شده و مادر که خسته از کار روزانه است ،احتیاج به کمی استراحت داره و   میخواد  به رختخواب بره و بخوابه.
پسرکش را هم راهی حمام و سپس تختخوابش می کنه .     "  عزیزم لیوان اب را میذارم بالای سرت اگر تشنه شدی بخوری.
یهو توی خواب راه نیفتی بری تو اشپزخانه  . چشمات خوابه میخوری زمین. "چشم مادر شب بخیر ".
پسر سرش را روی بالش میذاره و به فردا فکر می کنه که   مادرش بیدارش کنه و از سرویس محل کارش جا نمونه! 

آرزو

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٤ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()




Design By : Pars Skin