لاله واژگون

می خوام  یک موضوع جدید رو بنویسم . به زبان خودم و با دیدگاه خودم . شاید خیلی از اونهایی که مطلب من رو می خونند با من
موافق نباشند اما من فکر کردم نوشتنش بهتر از ننوشتنش خواهد بود . می دونید چرا ؟ چونکه ما انسانها خیلی جاها ، ناخواسته
از اطرافیان و دنیای بیرون از خودمون غافل میشیم .  از اینکه نمی دونیم و توجه نمی کنیم که فردایی به جز امروز ما وجود داره
و ما از ان غافل و بی خبریم . هیچ بشری   نمی تونه بگه فردا چه خواهد شد . من هم سعی کردم برای اینکه فردای روز را بهتر بفهمم
و درک کنم با چشم باز تر و نگاهی روشنتر اطرافم را به ببینم و بگردم و بفهمم . لازم نیست خودتو زیاد خسته کنی فقط کافیست
هر روز صبح که افتاب می زنه  ، وقتی اولین  قدم رو در ان صبحگاه دلنشین بر میداری ، نیت کنی ادم ها رو بهتر ببینی.ادمهایی که یا مثل خودت هستند و به شکل تو به زندگی ادامه می دهند و ادمهایی که به شکل تو نیستند و  با سختی هایی در
طبیعت خودشان شبانه روز را سر میکنند . بسیاری از ما روح و روان ناخوشی داریم و شبی نیست که سر راحت بر بالین بگذاریم
و حتی از خدای خود غافل هستیم  که گهگاهی شکر نعمت هایش را بجای اوریم ولی انسانهایی هستند که با وجود مشکلات طبیعی
هر صبحگاه سجده شکر را بجای می اورند و با روح شاداب و سرزنده و امیدوار به اینده گام بر میدارند و می دانند تقدیر است و چرا ندارد
 و نمیتوان برگ برگ دفتر تقدیر را ورق زد و گفت چرا ؟  انوقت نمی شود زندگی کرد
و باید انسان باطن و جان خود را با پیچ و خم و فراز و نشیب زندگی سازگار سازد و بداند که همیشه دنیا بر وفق مراد نیست  و مشکلات بسیاری بر سراه وجود دارد . انهایی که از نعمت راه رفتن محرومند و بجایش در خیال خود پرواز می کنند . انهایی که رنگارنگی
طبیعت را نمی بینند و انرا می بویند و کاش روح من هم توانایی بوییدن داشت . کاش من هم قدرت پرواز انان را داشتم .
انان که خاطرات خویش را بدست فراموشی سپرده اند  خاطرات بد را بیاد نمی اورند . انان که قدرت تکلم  ندارند و نمی توانند
احساس خود را با فریاد بزبان اورند .چه حرفها که سرها بر باد داده است . تلخی این
لحظه ها شیرین است زیرا ما که قادریم از تمام توانایهایمان استفاده کنیم  گاه و بیگاه و یا بیشتر اوقات  شیرینی ان را تلخ می کنیم.
ما که قادریم در واقع نمی دانیم چه داریم و انکه ندارد خوب میداند که داشته هایش را قدر بداند . ای دوست توکه نمیتوانی قدم
برداری و بجایش قدرت پرواز در ابرها و اسمان را داری  که من ندارم .  و تو ای دوست که قدرت بیان  کلام را نداری ،
بدان که بند بند وجودت حرف است و کلام و من فاقد .توکه نمیتوانی با دیدگانت روشنی رابینی قلبت سرشار از نور و طراوت است.
و این شما هستید که باید به من ناتوان  توانایی استفاده ار این نعمت را بدهید و بگویید چگونه شکر گزار باشم  و به من رسم زندگی
بیاموزی چون من می پندارم که تو می دانی من چه ناسپاس هستم و غافل  . این منم که ناتوانم نه تو ای دوست .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٤ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()




Design By : Pars Skin