لاله واژگون

  توی یک سرزمین دور ، بین کوههای ستبر و قد کشیده در فلک ، لابلای زرینی انگور های تابستانی ، کنار گل های قرمز انار
و برگهای پنجه ای انجیر ، در جوارخانه های سنگی و قدیمی زنی از جنس مهتاب با     گونه هایی به رنگ سرخ شقایق ها  ، با عطر یاس، عصا به دست بالباس گلدار آبی و سفید
 و آبی ،با یاد وخیال عزیز ترین موجود زندگیش  ، در سکوت کوهستان  عمر خویش را
می گذراند . زنی که با تمام وجود و مهربانی ، فقط عشق را به دیگران هدیه می دهد . همیشه درس زندگانی می دهد.
آغوشی گرم از ان اوست و این آغوش تا ابدیت مامن دلهای شکسته و خسته است . او فرزندان خود را بادام و فرزندان فرزندانش
را مغز بادام می نامد . مادر بزرگی که من هیچ کجای دنیا نیافته ام . صدای آرامش ،  لهجه شیرینش و خنده های ملیحش خبر ازدلی صبور و عاشق می دهد . او همیشه چشم براه است . چشم براه قدمهایی که به سمت او برداشته می شود . در پیچ جاده پایین روستا  ، سایه های عزیزانش را از فرسنگها می شناسد و بوی آنها را استشمام می کند  شب های کودکی را همیشه در بالین او  و در اغوش او می گذراندم و با لالایی  ها وداستان ها ی او می خوابیدم . حال وقتی سر بر روی پای
 او می گذارم احساس آرامش به سراغ من  می اید.خداوند نعمتهای بسیار به ما بشر ناسپاس داده است . اما هیچ نعمتی  والاتر از وجود مهربانانی همچون مادران ، مادران بزرگ،
پدران و پدران بزرگ نیست . باید لحظه لحظه درخشش ستارگان  ، تابناکی خورشید و روشنایی ماه و سرسبزی گیاهان
را مدیون وجود با وجود فرشتگان زمینی بدانیم
.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()




Design By : Pars Skin