لاله واژگون

از تو به خود رسیدم و از دروازه خود به تو

من و تو در هم دالان ها میسازیم

دالان هایمان به مانند قصری تو در تو ره به هیچ جائی ندارد

راهش آباد است

در سایه ابر بارانی

همیشه بوی خاک از کوچه هایش بلند میشود

و من و تو

با مشام خود می بوییم

بوی ناب رفاقت را

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٤ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


می آید میرود

بی آنکه لحظه ای بایستد

تند تند قدم بر میدارد

گاهی اخم میکند و گاهی لبخندی در گوشه لبانش نقش میبند

بی اختیار سخن میگوید از گذشتگان

و ما مات و مبهوت فقط نظاره میکنیم

دستانمان در دستانش است

و با او میرویم بی هوا و بی پروا

تا دور دست ها

پ ن: بهارانتان خجسته

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()




Design By : Pars Skin