لاله واژگون

چندروزی است که هوای دلم ابری است.

خدایا برایم فنجانی از آن نوش دارویت بفرست.

که همیشه مرهمی بر دلم میباشد.

خدایا چند روزی را به سفر میروم.

برمیگردم با کوله باری از درد و دل.

باز هم پناه دل من هستی؟

بی پناهی بد دردیست.

من را نیازمند به درمان این درد نکن.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٦ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۳ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


روزنه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۳ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


روزنه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۳ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


باز ورق برگشت.

این اتفاق را دوست دارم.

گاه و بیگاه دفتر روزهایتان را گردگیری کنید.

بهترین ها را از آن بچینید.

در پوشه جدیدی بگذارید

به آن فکر کنید.

با کلمه ها و ترکیبهای تازه جمله بسازید.

جمله ها را بلند بخوانید.

تمرکز کنید.

به خاطر بسپارید.

برای همیشه پوشه را زیر بغلتان بگذارید.

من پوشه هشت سال پیش را با خود دارم.

خدایا پاک کن نمیخواهم.

به من جرعه ای مرکب بدهید.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۱ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


مسیر زندگیم را خودم تغییر دادم.نمیخواستم هر روز روحم را به دست سیلابها بسپارم.

مشق زندگی را با دستانم نوشتم و شروع به کشیدن مسیر رودها کردم.

رودی پر تلاطم به بیکرانها که از سرچشمه امید سر به فلک کشید.

رودی که نمیخواهم به دست بادها بسپارم تا به ناکجاآباد سفر کند.

میخواهم خودم آسیابانش باشم.

میخواهم با آسیابهای آشنا به چرخش در آورمش.

آن را به آسیابهای دلم میسپارم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۸ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


در طول مسیر به خریدن گردوی تازه فکر میکردم.

آخه همیشه در بچگی بابا برام میخرید. از دستفروشهای کنارخیابون.

خریدن گردو برای من یه عادته.عادتی که توام با یک لذت بچگیه.

بابا همیشه دوست داشت بچگی من با بچگی رقم بخوره.

به عالمه دنیاهای جورواجور برام میساخت.

گردوی بچگی طعم دیگه ای داشت.

کاش بابایی اینجا بودی از دستهای گرمت گردوها رو میگرفتم.

به قول بچگیم عمل کردم.

با پوست نخوردم...

بابا یی یه چیزرو تو بچگیم نمیدیدم.اما دیروزدیدم.

دختری کوچولو همسن و سال خودم با دستای گردوییش،اونا رو چیده بود.

به من گفت توی گرما طاقت نمیارم تا گردو بچینم.

پوست دستش،پوست صورتش به رنگ پوست گردوها بود.

صداشم به خوشمزگی گردوها..

دوستت دارم بابا

از دور دستهای ماهت رو با طعم گردوهای

بچگی میبوسم..

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٤ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


انسانها در کنار هم زندگی میکنند.

هر دم که یکدیگر را میبینند،لبخند میزنند.

ثانیه های خویش را با فکر به یکدیگر پر

میکنند.

نفسهای خود را نثار هم میکنند.

میگویند نمیتوانیم بدون هم روزگار را سپری

کنیم.

آری،میگویند.اما چه کسی راست میگوید؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


گفتم هوا گرمه،یک عدد هندوانه دور هم میچسبه.

نوش جان.

http://uploader.ir/rozaneh/hendoone/ATT00006.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٧ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


یک باغچه کوچک در گوشه قلبم ساختم.

از بین ستارگان آسمان ، یک ستاره چیدم.

آن ستاره را در باغچه ام کاشتم.

صبحگاهان به آن آب میدهم.

شبانگاهان از نورش خوشه خوشه میچینم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٧ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


می خوام  یک موضوع جدید رو بنویسم . به زبان خودم و با دیدگاه خودم . شاید خیلی از اونهایی که مطلب من رو می خونند با من
موافق نباشند اما من فکر کردم نوشتنش بهتر از ننوشتنش خواهد بود . می دونید چرا ؟ چونکه ما انسانها خیلی جاها ، ناخواسته
از اطرافیان و دنیای بیرون از خودمون غافل میشیم .  از اینکه نمی دونیم و توجه نمی کنیم که فردایی به جز امروز ما وجود داره
و ما از ان غافل و بی خبریم . هیچ بشری   نمی تونه بگه فردا چه خواهد شد . من هم سعی کردم برای اینکه فردای روز را بهتر بفهمم
و درک کنم با چشم باز تر و نگاهی روشنتر اطرافم را به ببینم و بگردم و بفهمم . لازم نیست خودتو زیاد خسته کنی فقط کافیست
هر روز صبح که افتاب می زنه  ، وقتی اولین  قدم رو در ان صبحگاه دلنشین بر میداری ، نیت کنی ادم ها رو بهتر ببینی.ادمهایی که یا مثل خودت هستند و به شکل تو به زندگی ادامه می دهند و ادمهایی که به شکل تو نیستند و  با سختی هایی در
طبیعت خودشان شبانه روز را سر میکنند . بسیاری از ما روح و روان ناخوشی داریم و شبی نیست که سر راحت بر بالین بگذاریم
و حتی از خدای خود غافل هستیم  که گهگاهی شکر نعمت هایش را بجای اوریم ولی انسانهایی هستند که با وجود مشکلات طبیعی
هر صبحگاه سجده شکر را بجای می اورند و با روح شاداب و سرزنده و امیدوار به اینده گام بر میدارند و می دانند تقدیر است و چرا ندارد
 و نمیتوان برگ برگ دفتر تقدیر را ورق زد و گفت چرا ؟  انوقت نمی شود زندگی کرد
و باید انسان باطن و جان خود را با پیچ و خم و فراز و نشیب زندگی سازگار سازد و بداند که همیشه دنیا بر وفق مراد نیست  و مشکلات بسیاری بر سراه وجود دارد . انهایی که از نعمت راه رفتن محرومند و بجایش در خیال خود پرواز می کنند . انهایی که رنگارنگی
طبیعت را نمی بینند و انرا می بویند و کاش روح من هم توانایی بوییدن داشت . کاش من هم قدرت پرواز انان را داشتم .
انان که خاطرات خویش را بدست فراموشی سپرده اند  خاطرات بد را بیاد نمی اورند . انان که قدرت تکلم  ندارند و نمی توانند
احساس خود را با فریاد بزبان اورند .چه حرفها که سرها بر باد داده است . تلخی این
لحظه ها شیرین است زیرا ما که قادریم از تمام توانایهایمان استفاده کنیم  گاه و بیگاه و یا بیشتر اوقات  شیرینی ان را تلخ می کنیم.
ما که قادریم در واقع نمی دانیم چه داریم و انکه ندارد خوب میداند که داشته هایش را قدر بداند . ای دوست توکه نمیتوانی قدم
برداری و بجایش قدرت پرواز در ابرها و اسمان را داری  که من ندارم .  و تو ای دوست که قدرت بیان  کلام را نداری ،
بدان که بند بند وجودت حرف است و کلام و من فاقد .توکه نمیتوانی با دیدگانت روشنی رابینی قلبت سرشار از نور و طراوت است.
و این شما هستید که باید به من ناتوان  توانایی استفاده ار این نعمت را بدهید و بگویید چگونه شکر گزار باشم  و به من رسم زندگی
بیاموزی چون من می پندارم که تو می دانی من چه ناسپاس هستم و غافل  . این منم که ناتوانم نه تو ای دوست .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٤ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()




Design By : Pars Skin