لاله واژگون

هیچگاه فکر نمیکردم من هم بتوانم.

نتوانستن کار همه است

اما توانستن از آن آدمهاییست

که هیچگاه "نتوانستن" را برای خود

هجی نکرده اند.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱۳ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


بستنی شکلاتی

رنگ موی شکلاتی

پوست شکلاتی

کیک شکلاتی

مبل شکلاتی

کاغذ دیواری شکلاتی

کت شکلاتی

کاش به اندازه شکلات دوست داشتنی بودیم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٠ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


از تعجبه که نمیتونم حرفی بزنم

شگفتا !

من کجا و او کجا ؟؟

باور ندارم

شاید مسیرت را گم کرده بودی

که پایت به خواب من باز شد!!

اما گم کردن در کار تو نیست...

 بدان امید رفته را باز گرداندی...

سپاس

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٠ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


گفتنی دارم زیاد ، میشنوی؟

شنونده تو بودی ،

تو که یک رنگ و رسائی.

به رسائی آوای آن پرنده

که به هنگام خطر،

دو سه تار به تارهای نفس

میفزاید.

تا که بگوید:

گفتنی ها دارم.

گفنتی هائی که در پس خطر،

به یکباره فریاد سر دهند،

 به ثریا ، تا به عرش کبریائی.

باشد که همان یکرنگی و هم نفسی

بستاند داد من. 

ای هم نفس 

داد من را بستان.


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٤ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


ذره ذره در جسم من جانی دمید

ذره ذره عشق را در هم تنید

دیده را جانی بداد جان آفرین

قلب را رنگی بداد ناز آفرین

روح من از روح او سرشار است

جسم من از دوری اش بیمار است

کاش لحظه ها از هم به تندی بگذرد

جان من جانانه فریاد سر دهد

کوچه ها را کوچ کن ای یار من

در پس دیوارها مدهوش نباش ای یار من

قلب من دیوارها ویران کند

هوش را در جان تو بیدار کند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٧ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


از تو به خود رسیدم و از دروازه خود به تو

من و تو در هم دالان ها میسازیم

دالان هایمان به مانند قصری تو در تو ره به هیچ جائی ندارد

راهش آباد است

در سایه ابر بارانی

همیشه بوی خاک از کوچه هایش بلند میشود

و من و تو

با مشام خود می بوییم

بوی ناب رفاقت را

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٤ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()


می آید میرود

بی آنکه لحظه ای بایستد

تند تند قدم بر میدارد

گاهی اخم میکند و گاهی لبخندی در گوشه لبانش نقش میبند

بی اختیار سخن میگوید از گذشتگان

و ما مات و مبهوت فقط نظاره میکنیم

دستانمان در دستانش است

و با او میرویم بی هوا و بی پروا

تا دور دست ها

پ ن: بهارانتان خجسته

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط آرزو اولیازاده نظرات ()




Design By : Pars Skin